دلنوشته


در فاصله ی هستی و پستی بودن

در فاصله ی نیستی و هستی بودن
در دغدغه ی تلخ زمان هست شدن
در دغدغه ی مرگ زمان مرگ شدن
در هر چه بگفتی و بگفتم ، آن بی معناست ؟
نه رها بودنمان ، نه در بند و گرفتار زمان بودنمان
هر چه هست در این وادی عمر
همه هستی است ولی با معناست ؟
آری باید اینگونه نوشت
در هر چه خدا نیست همان بی معناست

مطلب ارسالی ازآقای مختاری 

ماجرای فیزیکی


دلنوشته :
روزی فیزیکدانان مشهور دور هم جمع شدند
خبر خاصی نبود . برای این جمع شده بودند تا جشن بگیرند و هم دیگر را ملاقات کنند.
هر کس توسط جاذبه نیوتن به سمت او گرایش پیدا می کرد
ولی او با سرعتی ثابت بدون اینکه واکنشی نشان دهد در اطراف قدم می زد .
بنظر انیشتین زمان نسبتا خوبی بود .
تامسون از کیک کشمشی لذت می برد .
پاسکال فشار زیادی را بر خود می آورد تا لذت ببرد و با جمع باشد.
اهم بیشتر وقت خود را صرف مقاومت در برابر نظرات آمپر در مورد وقایع جاری ، می کرد .
پاولی بیچاره ماشینش در راه پنچر شده بود و دیر آمد .
و از طرف بقیه طرد شد .ناچارا از بقیه جدا شد و رفت
ولت احساس می کرد جمع پتانسیل بالایی دارد
فایمن از در به سمت بوفه از هر مسیری که ممکن بود می رفت
خیلی جالب بود هر کسی که وارد می شد در آنی جذب شخصیت مغناطیسی تسلا می شد .
بوهر طبق معمول پر خوری کرده بود و اتم درد گرفته بود و مدام صدا های مولوکولی سر می داد .
هرتز بدون اجازه از مادر وخانواده آمده بود و از ترس پدرش
چند بار در دقیقه به بیرون می رفت و سرک می کشید تا مبادا پدرش مچش را بگیرد
فارادی ظرفیتی برای غذا نداشت . شکمش پر بار شده بود .
کامپتون بعضی وقتها خیلی کم فکرش پراکنده می شد.
همه از نابرابری بل سر در گم شده بودند
شرودینگر بیشتر تابع موج بود تا تابع جمعیت
وات سخنگوی پر توانی از آب در آمده بود و مجلس را حسابی گرم کرده بود .
ناگهان :
اپنهایمر بمباران شد
پاولو سگش را آورد تا فورا ً گربه شرودینگر را بگیرد .
ادامه دارد

مطلب ارسالی ازدانشجوی گرامی آقای مختاری می باشد